دستنوشته های شبهای پاییز

.............داره نبض عاشقیم میکوبــــــــــــــــه

میخواهم او بداند...


دوباره بعد از مدت ها دست به قلم شده ام...

نمیدانم چرا وقتی دلکوکم نوشتنم نمی آید..!!!


ولی میخواهم بنویسم.... میخواهم بنویسم تا بداند..... بنویسم تا او بداند که چطور همه ی زندگی مرا گرفته و نقش زندگی را برای من بازی میکند


میخواهم او بداند که این روزها تک دلیل خنده ها و شوق برای گذران روزها و رسیدن به فردای من است..


میخواهم او بداند که در کنارش هیــــچ چیزی نگرانم نمی کند و در نبودش.... چقـــــــدرر از خیابان ها و آدمهای ساکن آنها دچار وحشت میشوم

 

میخواهم او بداند که من میدانم بودنمان همیشگی نیست.. روزهای خوبمان تمام شدنیست.. ولی بازهم میخواهمش

 

میخواهم او بداند که اگر یک روز رفتم مجبور شده ام... میدانم که اگر یک روز برود مجبور شده است....

 

میخواهم او بداند که اگر یک روز دیگر با او باشم.. یا صد سال.. تمام لحظه های با او بودن قابل ستایش است و فراموش ناشدنی

 

میخواهم او بداند که سعی میکنم که به امروز فکر کنم و شادیهامان که هیــــــــــچ کس قدرت خراب کردنش را ندارد

 

میخواهم او بداند....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 0:14  توسط مهرتا افشاری  | 

 

 

 

اگر که دوباره زنده شوم

فکر می کنم که بازهم عاشق تو شوم

 

نفسم تا به امروز کجا بودی .. ؟؟

که من با تمام وجودم فنای تو شوم

 

روزهای قبل از تو دارند رنگ میبازند

 - گوییا که ز نو دوباره زنده از تو شوم -

 

شبم از تو و خنده هایت  زیبا شده است

روز را بگو !

- روزهایم که پر از معنا شده است

 

اگر که من دوباره زنده شوم

فکر میکنم....

نه!

نه!

حتماً که باز هم عاشق تو می شوم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:14  توسط مهرتا افشاری  | 

سلام

از همه ی دوستای خوبم معذرت میخوام که یک ماه بدون خبر نبودم..

توی این یک ماه اتفافات خوبی واسم افتاده بود.. خوشحال بودم.. هنوزم هستم.. روزهای خوبی رو گذروندم...

مرسی از همه تون که همیشه بهم سر زدید..

تک تک به خونه ی همه تون میام..

 

** داره نبض عاشقیم میکوبه**

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 8:13  توسط مهرتا افشاری  | 

نه به وساطتِ وسوســـــــه ی سفیدِ کاغذ

نه به وساطتِ گریه ی گم شده ی قلمـــ

نه به وساطتِ نور ِ مایل ِ مهتاب

نه به وساطتِ عشوه ی شاعرفریب ِ بارانـــــــــــــ

نه به وساطت تنها ترین هذیان ِ روزگــــــار...

...نخواهمتــــ نوشتـــــ

 

ای شعر دیر آمده ی ناموزون !!

کلمـــه های تو خیـــــــــــــــــــلی کوتاهنـــد

برو به رویای شــاعران دیگر!!

رفتگان آنهـــا نزدیکترند

 

س.ج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 17:17  توسط مهرتا افشاری  | 

خیلی سخته اونیکه چنـــــــــــــــــــد سال از زندگیتو به گنـــــد کشیده

 و ولت کرده و رفته رو ببینی.... بازم دلت بلرزه.. بازم یادت بره که همون

 بوده که با بی شرمی تموم گفته حوصله ت رو ندارم.. خسته م کردی

میخوام برم با ...

 

سخته که ببینی تموم اون روزا رو با یه نگاهش یادت رفته و هنوز

احساس میکنی دوسش داری.. حس کنی اگه همون لحظه یه کم ..

- فقط یه کم -  مهربونتر نگات کنه تموم ِ جونتو بهش میدی.. غرور که

دیگه....

 

خیلی سخته که ببینی رقیبت دلشو شکسته ، بعد تو بجای اینکه

خوشحال باشی از بلایی که سرش اومده ، اشکت در بیاد که آخه چطور

یه نفر میتونه با عشق تو همچین کاری رو بکنه!!؟؟ و بازم شونه و پناه

 بشی واسه تنهاییاش....

 

 

"ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

 

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مُرد؟

 

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

 

آخر آن نوای گرم عاشقانه مُرد؟

 

 

""فروغ""

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:45  توسط مهرتا افشاری  | 

دیگر چه فرق میکند که من تو را نبخشم

وقتی که رفته ای و خوشبختی..!!!

و من مانده ام و غمگینم..

 

رفته ای ...

نماندی؟؟؟

 

به درکـــــ

 

مثل سریال های آمریکایی شده ای!!

می آیی

چند فصل را بازی میکنی

میروی

بعد از چند مدت با فصل جدید و فیلم نامه ی تازه بر میگردی

 

روز اولی که آمدی

گفتم که :

این فصل آخرست

رفتی،

برنگرد

 

این روزها

آرامم

- غم دارم -

اما

آرامم

 

به کارهایی که می شود بی تو انجام داد فکر میکنم ؛

کوتاه کردن موهایم

...

 

 

زندگی ادامه دارد

حتی وقتی تو نباشی..

پس چه بهتر که بسازمش

جوری که جایی برای خاطراتت هم نماند

 

 

ولی میدانی

بین خودمان بماند

هیچــــــــــــــــــــــ وقت

نمبخشمتــــــــ

....

به جان تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 8:15  توسط مهرتا افشاری  | 

آن روز که در مقابل دیدگان حیران من اینجا را ترک گفتی


نه


نه


آن روز که بوسه ی یادگاری ام را به فراموشی سپردی...


نه


قبل تر از آن


آن شبی که


تا صبح


در انتظار جواب تماسهایم call waiting را نشنیده گرفتم


و یا شاید


آن بعد از ظهر دَمکرده ی مرداد آن سال که دلم را شکستی..


من

.

.

تو را

.

.


کُشتم


.....



من تورا کُشتم


و خاک نکردم...


تمام نا آرامی های روحت در این سالها


به همین دلیل بود


که جسم بی جانت


روی زمین مانده بود



دیشب


من تو را


خاک کردم


و بر مزارت اشک ریختم

                                  

                                   - تا سحر..


عزیزکم


آسوده باش دیگر


خاک کرده ام تورا



گوری هم برای خاطراتت کنده ام


                                                      - کنار خودت -


ولی انگار هنوز چشم انتظار چیزیست


که داخل گور نمی شود



.. نه


تو نگران نباش


من همه چیز را ردیف میکنم



آسوده بخواب.....


عاشقت... من !!


------------------------------------------------

------------------------------------------------


" به مادر گفتم:

                                                    دیگر تمام شد

گفتم :

                                همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد


باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "


"" فروغ""

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 8:16  توسط مهرتا افشاری  | 

توی این گرما


عاشق آفتابم


چون اگه آفتاب  نباشه


دیگه حتی سایه ش رو هم ندارم


تمام تلاشم رو دارم میکنم واسه نگه داشتن - حتی - سایه ش


تقصیر خودمه این روزا خیلی رو روانش میرم. اگه یکی با خودم این کار

رو میکرد تا حالا رفته بودم. نمیدونم چرا مونده. اگه میرفت حد اقل یه

دلیل واسه اینهمه اشک داشتم. فک کنم عذاب وجدان نمیذاردش که

بره... یا ترس


اون دفعه که رفته بود - به قول خودش - بدبخت شده بود. دست به

هر کاری که میزد بدشانسی می آورد. فک میکرد که من نفرینش

کردم..


دعای این روزام هم شنیدن داره : خدا یه کاری کن که دیگه

دوستش نداشته باشم..


خدا رو هم عاصی کردم.. اونم مونده به کدوم حرف من گوش بده ..

خودم هم نمیدونم چی میخوام.. از ماه مرداد متنفرم.. هرچی اتفاق

گنده توی این ماه واسم افتاده



"نخستین نگاه"

نخستین نگاهی،که مارابه هم دوخت


نخستین سلامی ،که درجان ماشعله افروخت،


نخستین کلامی،که دلهای مارا


به بوی خوش آشنایی سپرد و،


به مهمانی عشق برد؛


پرازمهربودی


پرازنوربودم


همه شوق بودی


همه شوربودم


چه خوش لحظه هایی که،دزدانه ،ازهم


نگاهی ربودیم ورازی نهفتیم


چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت"را


به شرم وخموشی ـ نگفتیم وگفتیم


دوآوای تنهای سرگشته بودیم،


رها،درگذرگاه هستی،


به سوی هم ازدورهاپرگشودیم


چه خوش لحظه هایی که هم راشنیدیم


چه خوش لحظه هایی که درهم وزیدیم


چه خوش لحظه هایی که درپرده ی عشق،


چویک نغمه ی شاد،باهم شکفتیم!


چه شبها، چه شبها که همراه حافظ


درآن کهکشان های رنگین،


درآن بیکران های سرشارازنرگس ونسترن،


یاس ونسرین،


زبسیاری شوق وشادی نخفتیم.


توباآن صفای خدایی


توباآن دل وجان سرشارازروشنایی


ازاین خاکیان دوربودی.


من آن مرغ شیدا


درآن باغ بالنده درعطرورویا،


برآن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی؛


چه مغروربودم...


چه مغروربودم...!


من وتوچه دنیای پهناوری آفریدیم.


من وتوبه سوی افق های ناآشناپرکشیدیم.


من وتو،ندانسته،دانسته،


رفتیم ورفتیم ورفتیم،


چنان شاد،خوش،گرم،پویا،


که گفتی به سرمنزل آرزوهارسیدیم!


دریغا،دریغا،ندیدیم


که دستی دراین آسمان ها،


چه برلوح پیشانی مانوشته ست!


دریغا،درآن قصه هاوغزل هانخواندیم،


که آب وگل عشق،باغم سرشته ست!


توکربودی ای دوست،


من کوربودم...!


ازآن روزهاـ آه ـ عمری گذشته ست


منوتو دگرگونه گشتیم


دنیادگرگونه گشته ست!


درین روزگاران بی روشنایی،


دراین تیره شبهای غمگین،که دیگر


ندانی کجاییم،


ندانم کجایی!


چوبایادآن روزهامی نشینم


چویادتوراپیش رومی نشانم


دل جاودان عاشقم را


به دنبال آن لحظه هامی کشانم


سرشکی به همراه این بیت ها،می فشانم:


نخستین نگاهی که مارابه هم دوخت،


نخستین سلامی که درجان ما شعله افروخت،


نخستین کلامی که دلهای مارا،


به بوی خوش اشنایی سپردوبه مهمانی عشق برد...


پرازمهربودی،


پرازنوربودم....


"فریدون مشیری"



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:24  توسط مهرتا افشاری  | 

اين روزا دلت با ما نيست

نگفتم چرا

     

 - نپرسيدم

اما اي هميشه

                - هميشگي -


توام نميپرسي احوال مارو

                                          

                         - از ته دل نميپرسي -

......


آخرش به ما نگفتي که عاقبت دل بستن چيه ؟


نگفتي

نگفتي...


فقط با نرميه انگشتات

گونه سرخ داودياي زرد رو پاک کردي


هيچي نگفتي


نگامم نکردي


                و من دونستم که در پي باد دويدن



..قراره اين دل بي قراه ..........



" آهنگ غریبه ، هومن بختیاری "

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 8:28  توسط مهرتا افشاری  | 

دیروز عصر بهم میگه :


قبل از خواب داشتم به خودمون فکر میکردم ؛


که تو چقد خوبی


که من چقد بدم


ببخش

دلم تنگ شده

حس میکنم بیشتر دوستت دارم

... دوستت دارم


..........


حال دیروزم رو به حراج میذاشتم


                            - اگه خریداری داشت..


حراج!!!؟؟؟؟

                   هه....


پول هم میذاشتم روش کسی نمی خریدش


ضایع شده بودم

در حد المپیک...


- اون هم جلوی چه کسی ....!!!! -


......


تو همین حال و روز

                 اومده و حرفای قشنگ میزنه


خیلی سعی کردم حالمو بهتر کنم

که بتونم دوتا جمله ناقابل تحویلش بدم


ولی

جمله های" منم دوستت دارم" و "دل ِ منم واست تنگ شده"

به زبونم که میرسید

تبدیل به اوهووممم میشد


نمیدونم چی شده

- قراره من بمیرم؟

- قراره دوباره بره؟

- مهربون شده -


فکر کـــــــــــــــــــــــــــــــن ؛

کسی که 13 ساعت خواب شبونه خوراک هر شبشه

از پنج تا هفت صبح بیدار بمونه

که منو بیدار کنه..!!

که باز خوابــــــ نمونم!!

.........

- بابا

مهربـــــــــــــــــــــــــــان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:4  توسط مهرتا افشاری  |